بخش اول
دوستي مي پرسد: چرا خيلي كم مي نويسي؟ آيا در اين دنياي پهناور هيچكس را همزبان با خود نمي يابي كه يا از آنها و يا درباره آنها بنويسي؟ آيا اين همه مبارزان راه آزادي، مبارزان حقوق بشر، سازمان ملل، نيروهاي سياسي ايراني و غيره كه بنحوي از انحاء با عمله زور مبارزه مي كنند، چيزي و حرفي ندارند كه تو آنها را در كاتگوري ” بشر دوستان بدون مرز“ بداني؟ و...
سيل سوالاتش طبعاً ناتمام است و بطور مداوم در گوش من مي خواند: آنچه تو مطرح مي كني، خود نوعي فرار است. فرار از احساس مسئوليت، فرار از دادن پاسخي روشن و مستقيم به واقعيات تلخ روزمره و آخرالامر نمود نگاهي فردگرايانه است و تنهائي تا حد انزوا...
امروز نگاهي انداختم به صفحه خبرنگاران بدون مرز و يا روزنامه نگاران بدون مرز. در همان سرتيتر و در سمت راست صفحه آنان، در هربار كليك كردن، نام يكي از مخالفان آزادي مطبوعات را مي گذارند. اين انتخاب ها بطور غريبي از موضع گيري سياسي و برخورد مشخص با روند تحولات سياسي امروزين جهان حكايت دارد. آخرين تيتري كه ديده ام، در مورد ” ا- ت - آ “ ارتش آزاديبخش باسك هست. من ميگويم نميتوان بدون مرز بود و در عين حال با خيل انسانهائي كه در چارچوب مرزبندي ها قرار دارند و در انشقاق و جدائي بسر ميبرند، خود مرزي نوين بنا كني. بي مرزي، در وهله نخستين نفي نه تنها ساختارهاي مرزبندي شده، بلكه تمامي دسته بنديها و گروه گرائي هائي است كه با همين مضمون در صدد حل و رفع معضلات ساختارهاي خود هستند. انسانهائي كه دور هم جمع ميشوند و حزب مي زنند و گروه راه مي اندازند و در پي نفي حق فعاليت سياسي و در نفي خواسته هايشان، از فعاليت آنها جلوگيري مي شود و آنها نيز براي حق آزادي بيان و كار سياسي و غيره دست به انتخاب روشي ميزنند... همه اينها در همان چارچوبي مي گنجد كه نماد جامعه مرز دار و زندگي در لابلاي چنين مفاهيمي است. نميتوان يكي را نفي كرد و گفت : من اساساً بگونه اي ديگر مي انديشم. وقتي دو انسان با هم دعوا مي گيرند، من مخالف دعوا گرفتن آنها هستم. نه اينكه كداميك محق است. در چه چيزي مي تواند محق باشد؟ آيا حق او ربطي به طرف مقابل دارد؟ و اگر چنين كنش و واكنش متقابلي در ميان است، پس آنجا ديگر جاي من نيست.
سوال آن دوست من بجاست. در لابلاي تمامي امكانات مطبوعاتي مختلفي كه با سطح توانائي زباني ام و اوقاتي كه براي مطالعه آنها ميگذارم، متاسفانه بندرت شاهد نوشتاري هستم كه جهان را خيلي فراتر از درگيريهاي بي پايان بني بشر ميداند. شايد نمونه هاي خيلي كمي پيدا شود كه من با نوشته اي روبرو ميشوم كه در كليت خود به تحرك خرد انساني كمك مي كند و روشنگري آن بخشي از مجادله بي پايان انسانهاي مرزبندي شده و دسته بندي شده و غيره نيست.
طبيعي است كه من نيز از هرنوع عملي كه مغاير منافع انسان در كليت آن مي باشد، احساس درد و اندوه مي كنم. وقتي جنگي در ميگيرد، من از اين قضيه بيشتر رنج مي برم كه جنگ بمثابه وسيله اي براي حل معضلات بشر كماكان بكار گرفته ميشود. من طرف دعوا نمي شوم. اين اوج نابخردي است. من حتي جهان را به ظالم و مظلوم تقسيم نمي كنم. همه ما در آنچه كه امروزه و بي وقفه نه تنها پيش برده ميشود، بلكه هرروز بر پيچيده گي اش افزوده ميگردد، مسئول هستيم. چه ناممان را ظالم بگذارند و يا خود را در طيف مظلومين بگنجانيم.
دوسال پيش، آريل شارون با رفتاري كاملاً تحريك آميز به بخشي از مسجدالاقصا وارد شد كه در محدوده مسلمانان و فلسطينيان قرار دارد. فلسطينيان گفتند كه اين كار تحريك كردن احساسات عوام است. و شارون تعمداً اين كار را كرده تا مردم فلسطين را تحريك كند و يا بهتر بگوييم: به آنها توهين كرده است. آنگاه خود كه واقف بر تحريك كنندگي قضيه بودند، براحتي نه تنها تحريك شدند، بلكه به سهم خود نيز قضايا را پيچيده تر كرده و در تحريك و خونريزي هاي بيشتر دخيل گشتند.
سوال من طبعاً اين خواهد بود: آيا مكان مقدس هم معني دارد؟ هرآنكس كه براي حقوق انسانهائي مبارزه كند كه از سر ناداني چنان خواسته هائي دارند، طبعاً دامن زننده ناداني ها هستند. چرا سوال نميشود: تقدس، امري نيست كه ربطي به ساختمان، به انسان و بطور كلي به امور مادي و سنگ و مجسمه و آدم و اين جور قضايا ربط داشته باشد. قداست نمودي است همچون زلالي نور خورشيد در صبح گاهان. نه قابل تملك است و نه ربطي به حضور و يا عدم حضور انسان دارد. انسان تنها در زماني كه از خود و تمامي دنياي خود ساخته رها گشته، آنگاه شايد بتواند زمينه بروز و محل تلاقي قداست باشد. و اين امر نيز نه براي شركت در تقسيم بنديهاي انساني و دستيابي به جاه و مقام و منزلت است.
اين مطلب ادامه خواهد داشت...
ساكنان زمين
وبلاگی برای بشردوستان
بخش اول
دوستي مي پرسد: چرا خيلي كم مي نويسي؟ آيا در اين دنياي پهناور هيچكس را همزبان با خود نمي يابي كه يا از آنها و يا درباره آنها بنويسي؟ آيا اين همه مبارزان راه آزادي، مبارزان حقوق بشر، سازمان ملل، نيروهاي سياسي ايراني و غيره كه بنحوي از انحاء با عمله زور مبارزه مي كنند، چيزي و حرفي ندارند كه تو آنها را در كاتگوري ” بشر دوستان بدون مرز“ بداني؟ و...
سيل سوالاتش طبعاً ناتمام است و بطور مداوم در گوش من مي خواند: آنچه تو مطرح مي كني، خود نوعي فرار است. فرار از احساس مسئوليت، فرار از دادن پاسخي روشن و مستقيم به واقعيات تلخ روزمره و آخرالامر نمود نگاهي فردگرايانه است و تنهائي تا حد انزوا...
امروز نگاهي انداختم به صفحه خبرنگاران بدون مرز و يا روزنامه نگاران بدون مرز. در همان سرتيتر و در سمت راست صفحه آنان، در هربار كليك كردن، نام يكي از مخالفان آزادي مطبوعات را مي گذارند. اين انتخاب ها بطور غريبي از موضع گيري سياسي و برخورد مشخص با روند تحولات سياسي امروزين جهان حكايت دارد. آخرين تيتري كه ديده ام، در مورد ” ا- ت - آ “ ارتش آزاديبخش باسك هست. من ميگويم نميتوان بدون مرز بود و در عين حال با خيل انسانهائي كه در چارچوب مرزبندي ها قرار دارند و در انشقاق و جدائي بسر ميبرند، خود مرزي نوين بنا كني. بي مرزي، در وهله نخستين نفي نه تنها ساختارهاي مرزبندي شده، بلكه تمامي دسته بنديها و گروه گرائي هائي است كه با همين مضمون در صدد حل و رفع معضلات ساختارهاي خود هستند. انسانهائي كه دور هم جمع ميشوند و حزب مي زنند و گروه راه مي اندازند و در پي نفي حق فعاليت سياسي و در نفي خواسته هايشان، از فعاليت آنها جلوگيري مي شود و آنها نيز براي حق آزادي بيان و كار سياسي و غيره دست به انتخاب روشي ميزنند... همه اينها در همان چارچوبي مي گنجد كه نماد جامعه مرز دار و زندگي در لابلاي چنين مفاهيمي است. نميتوان يكي را نفي كرد و گفت : من اساساً بگونه اي ديگر مي انديشم. وقتي دو انسان با هم دعوا مي گيرند، من مخالف دعوا گرفتن آنها هستم. نه اينكه كداميك محق است. در چه چيزي مي تواند محق باشد؟ آيا حق او ربطي به طرف مقابل دارد؟ و اگر چنين كنش و واكنش متقابلي در ميان است، پس آنجا ديگر جاي من نيست.
سوال آن دوست من بجاست. در لابلاي تمامي امكانات مطبوعاتي مختلفي كه با سطح توانائي زباني ام و اوقاتي كه براي مطالعه آنها ميگذارم، متاسفانه بندرت شاهد نوشتاري هستم كه جهان را خيلي فراتر از درگيريهاي بي پايان بني بشر ميداند. شايد نمونه هاي خيلي كمي پيدا شود كه من با نوشته اي روبرو ميشوم كه در كليت خود به تحرك خرد انساني كمك مي كند و روشنگري آن بخشي از مجادله بي پايان انسانهاي مرزبندي شده و دسته بندي شده و غيره نيست.
طبيعي است كه من نيز از هرنوع عملي كه مغاير منافع انسان در كليت آن مي باشد، احساس درد و اندوه مي كنم. وقتي جنگي در ميگيرد، من از اين قضيه بيشتر رنج مي برم كه جنگ بمثابه وسيله اي براي حل معضلات بشر كماكان بكار گرفته ميشود. من طرف دعوا نمي شوم. اين اوج نابخردي است. من حتي جهان را به ظالم و مظلوم تقسيم نمي كنم. همه ما در آنچه كه امروزه و بي وقفه نه تنها پيش برده ميشود، بلكه هرروز بر پيچيده گي اش افزوده ميگردد، مسئول هستيم. چه ناممان را ظالم بگذارند و يا خود را در طيف مظلومين بگنجانيم.
دوسال پيش، آريل شارون با رفتاري كاملاً تحريك آميز به بخشي از مسجدالاقصا وارد شد كه در محدوده مسلمانان و فلسطينيان قرار دارد. فلسطينيان گفتند كه اين كار تحريك كردن احساسات عوام است. و شارون تعمداً اين كار را كرده تا مردم فلسطين را تحريك كند و يا بهتر بگوييم: به آنها توهين كرده است. آنگاه خود كه واقف بر تحريك كنندگي قضيه بودند، براحتي نه تنها تحريك شدند، بلكه به سهم خود نيز قضايا را پيچيده تر كرده و در تحريك و خونريزي هاي بيشتر دخيل گشتند.
سوال من طبعاً اين خواهد بود: آيا مكان مقدس هم معني دارد؟ هرآنكس كه براي حقوق انسانهائي مبارزه كند كه از سر ناداني چنان خواسته هائي دارند، طبعاً دامن زننده ناداني ها هستند. چرا سوال نميشود: تقدس، امري نيست كه ربطي به ساختمان، به انسان و بطور كلي به امور مادي و سنگ و مجسمه و آدم و اين جور قضايا ربط داشته باشد. قداست نمودي است همچون زلالي نور خورشيد در صبح گاهان. نه قابل تملك است و نه ربطي به حضور و يا عدم حضور انسان دارد. انسان تنها در زماني كه از خود و تمامي دنياي خود ساخته رها گشته، آنگاه شايد بتواند زمينه بروز و محل تلاقي قداست باشد. و اين امر نيز نه براي شركت در تقسيم بنديهاي انساني و دستيابي به جاه و مقام و منزلت است.
اين مطلب ادامه خواهد داشت...
[+/-] show/hide this post
دوستي مي پرسد: چرا خيلي كم مي نويسي؟ آيا در اين دنياي پهناور هيچكس را همزبان با خود نمي يابي كه يا از آنها و يا درباره آنها بنويسي؟ آيا اين همه مبارزان راه آزادي، مبارزان حقوق بشر، سازمان ملل، نيروهاي سياسي ايراني و غيره كه بنحوي از انحاء با عمله زور مبارزه مي كنند، چيزي و حرفي ندارند كه تو آنها را در كاتگوري ” بشر دوستان بدون مرز“ بداني؟ و...
سيل سوالاتش طبعاً ناتمام است و بطور مداوم در گوش من مي خواند: آنچه تو مطرح مي كني، خود نوعي فرار است. فرار از احساس مسئوليت، فرار از دادن پاسخي روشن و مستقيم به واقعيات تلخ روزمره و آخرالامر نمود نگاهي فردگرايانه است و تنهائي تا حد انزوا...
امروز نگاهي انداختم به صفحه خبرنگاران بدون مرز و يا روزنامه نگاران بدون مرز. در همان سرتيتر و در سمت راست صفحه آنان، در هربار كليك كردن، نام يكي از مخالفان آزادي مطبوعات را مي گذارند. اين انتخاب ها بطور غريبي از موضع گيري سياسي و برخورد مشخص با روند تحولات سياسي امروزين جهان حكايت دارد. آخرين تيتري كه ديده ام، در مورد ” ا- ت - آ “ ارتش آزاديبخش باسك هست. من ميگويم نميتوان بدون مرز بود و در عين حال با خيل انسانهائي كه در چارچوب مرزبندي ها قرار دارند و در انشقاق و جدائي بسر ميبرند، خود مرزي نوين بنا كني. بي مرزي، در وهله نخستين نفي نه تنها ساختارهاي مرزبندي شده، بلكه تمامي دسته بنديها و گروه گرائي هائي است كه با همين مضمون در صدد حل و رفع معضلات ساختارهاي خود هستند. انسانهائي كه دور هم جمع ميشوند و حزب مي زنند و گروه راه مي اندازند و در پي نفي حق فعاليت سياسي و در نفي خواسته هايشان، از فعاليت آنها جلوگيري مي شود و آنها نيز براي حق آزادي بيان و كار سياسي و غيره دست به انتخاب روشي ميزنند... همه اينها در همان چارچوبي مي گنجد كه نماد جامعه مرز دار و زندگي در لابلاي چنين مفاهيمي است. نميتوان يكي را نفي كرد و گفت : من اساساً بگونه اي ديگر مي انديشم. وقتي دو انسان با هم دعوا مي گيرند، من مخالف دعوا گرفتن آنها هستم. نه اينكه كداميك محق است. در چه چيزي مي تواند محق باشد؟ آيا حق او ربطي به طرف مقابل دارد؟ و اگر چنين كنش و واكنش متقابلي در ميان است، پس آنجا ديگر جاي من نيست.
سوال آن دوست من بجاست. در لابلاي تمامي امكانات مطبوعاتي مختلفي كه با سطح توانائي زباني ام و اوقاتي كه براي مطالعه آنها ميگذارم، متاسفانه بندرت شاهد نوشتاري هستم كه جهان را خيلي فراتر از درگيريهاي بي پايان بني بشر ميداند. شايد نمونه هاي خيلي كمي پيدا شود كه من با نوشته اي روبرو ميشوم كه در كليت خود به تحرك خرد انساني كمك مي كند و روشنگري آن بخشي از مجادله بي پايان انسانهاي مرزبندي شده و دسته بندي شده و غيره نيست.
طبيعي است كه من نيز از هرنوع عملي كه مغاير منافع انسان در كليت آن مي باشد، احساس درد و اندوه مي كنم. وقتي جنگي در ميگيرد، من از اين قضيه بيشتر رنج مي برم كه جنگ بمثابه وسيله اي براي حل معضلات بشر كماكان بكار گرفته ميشود. من طرف دعوا نمي شوم. اين اوج نابخردي است. من حتي جهان را به ظالم و مظلوم تقسيم نمي كنم. همه ما در آنچه كه امروزه و بي وقفه نه تنها پيش برده ميشود، بلكه هرروز بر پيچيده گي اش افزوده ميگردد، مسئول هستيم. چه ناممان را ظالم بگذارند و يا خود را در طيف مظلومين بگنجانيم.
دوسال پيش، آريل شارون با رفتاري كاملاً تحريك آميز به بخشي از مسجدالاقصا وارد شد كه در محدوده مسلمانان و فلسطينيان قرار دارد. فلسطينيان گفتند كه اين كار تحريك كردن احساسات عوام است. و شارون تعمداً اين كار را كرده تا مردم فلسطين را تحريك كند و يا بهتر بگوييم: به آنها توهين كرده است. آنگاه خود كه واقف بر تحريك كنندگي قضيه بودند، براحتي نه تنها تحريك شدند، بلكه به سهم خود نيز قضايا را پيچيده تر كرده و در تحريك و خونريزي هاي بيشتر دخيل گشتند.
سوال من طبعاً اين خواهد بود: آيا مكان مقدس هم معني دارد؟ هرآنكس كه براي حقوق انسانهائي مبارزه كند كه از سر ناداني چنان خواسته هائي دارند، طبعاً دامن زننده ناداني ها هستند. چرا سوال نميشود: تقدس، امري نيست كه ربطي به ساختمان، به انسان و بطور كلي به امور مادي و سنگ و مجسمه و آدم و اين جور قضايا ربط داشته باشد. قداست نمودي است همچون زلالي نور خورشيد در صبح گاهان. نه قابل تملك است و نه ربطي به حضور و يا عدم حضور انسان دارد. انسان تنها در زماني كه از خود و تمامي دنياي خود ساخته رها گشته، آنگاه شايد بتواند زمينه بروز و محل تلاقي قداست باشد. و اين امر نيز نه براي شركت در تقسيم بنديهاي انساني و دستيابي به جاه و مقام و منزلت است.
اين مطلب ادامه خواهد داشت...
[+/-] show/hide this post

0 نظر:
ارسال يک نظر
اشتراک در نظرات پيام [Atom]
<< صفحه اصلی